21

با تمام وجودم دلم میخوادش، دلم میخواد این بار اتفاقی از نزدیک ببینمش و توو چشاش نگاه کنم، اونم نگام کنه و بعد همو بغل کنیم.... راستش دلم براش پرپر میزنه، نمیدونم منشا این همه خواستن و در عین حال غرور و وقارم نسبت بهش چیه...‌. دلم میخواد بیاد پیشم، بیاد پیشم، باید چیکار کنم؟ چطوری بهش بگم دوسش دارم؟

داستان ما از همون جایی شروع شد که نگاهمون به هم گره خورد، اما گره ش باز نشد.... حالا با تمام وجود، وجودشو از هستی طلب میکنم، که بهم برسونه، دیگه نمیتونم صبر کنم، صبرم تموم شده از بس شرم و آرزو از خودم نشون دادم.... یه نشونه ازش میخوام، لبریز شدم، دیگه نمیتونم، دلم میخواد از نزدیکِ نزدیک ببینمش، یه طور که بتونیم باهم حرف بزنیم، تا کی با نگاهمون باهم صحبت کنیم، من خسته شدم از این همه هوا و انتظار....

نمیدونم چیِ اون داره جذبم میکنه، شعله ور شدم، وجودم داره داد میزنه و تقلا میکنه بیای پیشم، خسته شدم، نمیدونم میخوام چیکارت کنم و به چه دردم میخوری اصلا، فقط میدونم صبرم تموم شده، تمومِ تموم شده.... چشاتو میخوام، که تووش نگاه کنم و باهات با چشام حرف بزنم، میشه ببینمت از نزدیک؟؟؟؟؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد