16

دارم متلاشی میشم
خسته ام از صبوری بیش از حد
خسته از ایستادگی بالاتر از توان
خسته از جنگیدن بی‌ پایان....
کجا باید خودم رو تسلیم کنم؟
به کی باید بگم که دیگه نمیتونم؟

15

حالم خیلی بد بود، با اینکه برام خوب نبود اما شدیدا احتیاج داشتم یه چیز شیرین بخورم و بعدش بشینم گریه کنم....
اما همش سراب بود....

14

دارم غوغای درونیم رو سرکوب میکنم....

13

یعنی بعدِ این حوادث، بازم جَوونه میزنم؟!؟!

12

اتفاق های مشابه در قالب های مختلف مدام برام تکرار میشن....!!!!

11

مدام همه چیز دقیقا قبل از رسیدن، بهم میریزه....!!

10

یعنی انقد دقیق همه چی برنامه ریزی شده بود؟!؟!؟!

9

هر چی جلوتر میرم چیزهای عجیب و غریب بیشتری میبینم؛ چیزهایی که همشون به هم ربط دارن!

نمیدونم چطور باید باور کنم که فقط یه اتفاق بود وقتی تمام چیزها عین یه زنجیره به هم وصلن............................

8

دیگه میترسم فال ها رو بخونم........!

دیگه میترسم فکری از ذهنم بگذره....!

حتی دیگه از خواب ها و کابوس هام میترسم که مبادا رویای صادقه باشن..............................!